تبليغاتX
کاخ تنهایی



گاهي با دويدن براي رسيدن به کسي؛ ديگر نفسي براي ماندن در کنار او باقي نمي ماند....                 



لعنت به تمام کسانی که تو نیستند اما.....

                                                          شبیه تواند....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 13:31 توسط ژاندارک |



 

وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد....

ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ....

به بازیش میگیریم...

هر چه او عاشقتر.... ما سرخوشتر....

هر چه او دل نازکتر.... ما بی رحم تر....

تقصیر ما نیست...

تمامی قصه های عاشقانه  را اینگونه به گوشمان خوانده اند....

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 17:37 توسط ژاندارک |



نگاهت رخنه به ایمانم کرد!!

هنوز هم خواب می بینم...

هنوز هم آن دورها ایستاده ای...

نه!!

دروغ گفتم!...

نزدیکتر آمده ای...

بوسه ام میدهی در خواب....

دیگر تنها نگاهم نمیکنی... سخن هم میگویی...

به خدا انصاف نیست... انصاف نیست...

تن من بود و نیاز تن تو...

مات و مبهوت...

گرفتار شدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 20:4 توسط ژاندارک |



سیب را گاز بزن...

گور پدر بهشت...

بهشت من زمانی ست که تو را عاشقانه در اغوش میکشم....

 


مخاطب خاص نوشت: خوب ترین حادثه میدانی ام؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 11:58 توسط ژاندارک |



اون همه گریه کردیم ...به درک!

اون همه قسمت دادیم...به جهنم!

اون همه زجه زدیم ...به پشم!

اما...

به این روزای عزیز ماه رمضون...

به شهید این ماه که مقربترین بنده ست...

به همین اشکای الان من (هر چقدر پست هم که باشم بازم قاطی بنده هات)

به همه ی اشکایی که درست لحظه ی اذان از چشمام ریخته!

به همین سوره های هرشب...

به خودت که اسمت خداست....

به خودت که اگه همین امشب رقم نزنی  بهت شک میکنم...

به عدلت...

به بزرگیت...

به شنیدنت...

به همه چیزت شک میکنم....

که فقط اگر همین امشب را دیده باشی و دلت به رحم نیامده باشد...

خدای همه هستی....خدای من هم باش...

 

ای پادشاه صادقان  چون من منافق دیده ای؟!

با مردگانت مرده ام.... با زندگانت زنده ام...!!!

 

پ ن: این شبها دعا برای کسی که این روزها برایم عزیزترین است....

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 13:45 توسط ژاندارک |



من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم.

اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دستهای تو لی لی میکند.

دیروز این پیامک روی صفحه ی تلفن همراهم جا خوش کرد:

" پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمی کنی !؟

این پیامک پنج جمله ای آرامش زندگیم را به هم زده است!

با خودم فکر میکنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد !

و

من چقدر ماهی هستم !

اطرافیانم مدام میگویند از قفس سرشکسته ی وابستگی به تو بیایم بیرون.

اما من میدانم بیرون آمدن همان و مردن همان!

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید که کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

کجای دنیا؟!

چند بار سعی کرده ام سرم را از اب بیرون نگه دارم و بپرم اما...

احساس خفگی تمام بدنم را قرق میکند!

من چند بار سعی کرده ام ...اما .... نمی شود به خدا!!!

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی!

بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته!

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روزمرگی ام متمرکز شوم.

اما...

مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد؟!

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است . بی نهایت!

من هر روز به تو  و دستهای نجیبت فکر میکنم عزیز تمام عیار من!

بگذریم از این سطرهای همیشه !

بگذریم از این همه دوستت دارم هایی که تلنبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم....

بگذار باران آواز بخواند روی چشمهایم!!!

 


پ ن ۱: چه لذتی دارد لحظه به لحظه با تو سخن گفتن !

          البته مهم نیست که این صحبت کتبی باشه یا شفاهی.

          مهم اینه که "تو" مخاطب اول و آخر من هستی!

پ ن ۲: باور کن اگر رفتار گاهی جدی و سنگین تو نبود همین حالا

          بغلت میکردم و می بوسیدمت اما تو خیلی با وقار هستی!

           پس ناچارم خودم رو کنترل کنم....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:56 توسط ژاندارک |



من به قدری یاد تو هستم

که اگر یاد خدا بودم

آن دنیا   نیمی از بهشت مال من بود....!!

 


پ ن : این روزها همه ی ضمیرهای من شده دوم شخص مفرد....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 14:1 توسط ژاندارک |



من سحر نمی دانم...

من فقط روح ام را که بزرگ بود و سنگین بود گستراندم.

من سحر نمی دانم...

گفتی زمستان شده ای و من روح ام را مثل چادری روی تو کشیدم و ذکر عشق خواندم تا تو سوختی...

من سحر نمی دانم...

نفس هایت به شماره افتاده بود و روح من با تنفس تو می تپید.

گفتم : " دوستت دارم "...

و تو دیگر نفس نکشیدی و روح من از تپش ایستاد.

گفتم   نکند تو را کشته باشم...؟

         نکند من مرده باشم....؟

پس روح ام را از روی تو برچیدم اما تو نبودی .

غیب شده بودی.

گفتم که سحر نمی دانم....

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 22:18 توسط ژاندارک |



من ندانم که کیم؟؟

من فقط میدانم:

که تویی شاه بیت غزل زندگیم.......

 


پ ن: آتش عشق عجب آتش غافل سوزیست

خبرم میکند و بی خبرم می سوزد...

پ ن ۲: گفتی که ازت نترسم...

گفتی که مغرور باشم....

من هیچ وقت ازت نترسیدم ... عشق تو یه احترام خاص برام بوجود اورده بود که حتی....

پ ن ۲: گفتی که رابطمون تموم شده است ...

گفتی که قسم خوردی....

دلم نمی خواد به خاطر منه بی ارزش قسمتو بشکنی....

هر چند خودم تو خودم میشکنم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 14:0 توسط ژاندارک |



بهم گفتی که از وابستگی من به خودت میترسی!!!!!!!

بهم گفتی که دوست نداری اذیت بشم!!!!!!

حالا میخوام بهت بگم که تو چه بخوای و چه نخوای ....

باید سرنگ انسولینم باشی........

    

    " تقدیم به کسی که نیست اما

                                             حس بودنش به من شوق زیستن میدهد!!!!!"

 


پ ن  ۱: بهت قول دادم که دیگه با شعر حرف نزنم.......

پ ن ۲ : تصمیم گرفتم شعرایی که دوست دارم بهت بگم و نمی شه رو اینجا بنویسم....حتی اگه نیایی که بخونیشون.....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 14:40 توسط ژاندارک |




 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران